قارقار بانو

خرید بک لینک


شنیده ام که می گویند کلاغ نحس و بدیمن است...

چه کسی خبر دارد از دل کلاغی که برصلیب بزرگ بالای کلیسا تکیه زده....
چه کسی خبر دارد از حزن آواز قارقار او...چه کسی خبر دارد...
تصور کنید کلاغ قصه ، یاری را صدا می کند که رفته است...
شاید که اسم یار ، قار باشد...
شاید که اسمش قارقار باشد...
که این چنین طنین صدایش در دشت ها و جنگل ها و خیابان ها و لا به لای تو در توی کوچه باغ ها ودر سکوت و شیون قبرستان ها منعکس می شود...
و هرکس بد و بیراهی نثار صدای به ظاهر نکره ی کلاغ می کند...
چه کسی می داند که کلاغ ، قارقارش را صدا می زند...
شاید تمام کلاغ های این کوچه و آن بن بست و این شهر ، برای خود ، یک قارقار داشته باشند ، که رفته است و
آغوش آن ها را غزل خداحافظی و ترک خوانده است...
و برای رفتن بال پرواز گشوده است...
چه کسی می داند ، شاید همه ی این ها دارند به دنبال قار قار خود می گردند...
و شاید در خلوتشان ، او را قارقار بانو ! صداکنند...

یکی می گوید قارقار و دیگری قااار قاااار خود را صدا می زند...
شاید ، تمام کلاغ های ماده ، رفته اند و همگی غزل خوانده اند...
شاید که در میان سینه ی همه ی آنها ، یک قارقار باشد که رفته است و خب ، رفته است...


رفته ام و رفته ای و رفته است ، فعل رفتن هستند که از یک زمانی شروع شده و تا به حال ادامه دارند...


رفتن هایتان ، بی آغاز


امیدوارم قار قار بانوهایتان در حصار دستانتان آرام تکیه داده باشند و ناخن هایشان را سوهان بکشند:)


یاحق

غزل میم کاف

#اینجا_کسی_آرامش_را_فریاد_میزند...

ما را در سایت #اینجا_کسی_آرامش_را_فریاد_میزند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 19:06

صفحه بندی